تبليغاتX
یادداشتها و دلمشغولیهای یک مهندس در وب
یادداشتها و دلمشغولیهای یک مهندس در وب
به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر , به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
نگارش در تاريخ دوشنبه 9 آذر1388 توسط نیما

داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

 زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
 شبی از شبهای زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت: "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.

مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت: "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: "پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: "فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم." و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.
دسته بندی : یک داستان و در عشق قطره ای جنون است
نگارش در تاريخ پنجشنبه 5 آذر1388 توسط نیما

آرزوهای بزرگ


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهايیت کوتاه باشد، و پس از تنهايیت، نفرت از کسی نیابی .آرزومندم که این گونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نا دوست، و برخی دوستدار که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دست کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون این کارِ ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان که هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمايی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد .چرا که به این طریق احساس زیبايی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با رويیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

ویکتورهوگو


دسته بندی : یک مقدار تفکر

نگارش در تاريخ سه شنبه 3 آذر1388 توسط نیما

چقدر خوبه که مرورگری داشته باشی که جای چند نرم افزار مختلف کار بکنه ، تازه کار اصلی خودش رو هم که مرور اینترنت هست رو به بهترین شکل ممکن پشتیبانی بکنه .

افزونه FIRESHOT توقع شما رو از فایرفاکس به شدت بالا خواهد برد .

دریافت افزونه

من تا قبل از نصب این افزونه برای ویرایش و قرار دادن عکسی در صفحات وبلاگ نیاز داشتم که اون صفحه ها رو ابتدا ذخیره کنم و سپس در برنامه های ویرایش عکس ، اونها رو ویرایش کنم .

ولی الان این افزونه کار یک ویرایش گر رو برام انجام میده .

بیشتر توضیح نمیدم ، فکر می کنم که کار باهاش تا حدودی واضح باشه


نگارش در تاريخ پنجشنبه 28 آبان1388 توسط نیما

این شما و یه دماغ گنده !!

این هم یه خرگوش که موس شما رو به شکل یه هویج میبینه !!




دسته بندی : لینک های خوشمزه
نگارش در تاريخ سه شنبه 26 آبان1388 توسط نیما

خاطره نویس نیستم ، از صبح به این فکر بودم که یه خورده امروز راجع به افزونه های فایرفاکس بنویسم .
بعد به فکر داستانی افتادم که خیلی دلم می خواد روی وب بزارمش ولی یه خورده این دست اون دست می کنم .
ولی هیچ کدوم نشد .
دلم گفت بنویس .
دستم به فرمان من نیست تا بنویسه اونچه که در دلم میگذره .
دایره محیطی اطرافم رو خیلی کوچیک کردم .
دیگه فکر کنم با خودم هم درددل نمی کنم .چه برسه به اینکه جایی و با کسی بیان کنم .
دوستی می گفت عادت کردم به اینکه به خودم بگم این نیز بگذرد ،
وای به حال ما که این جور تسلیم شرایطیم .
چی بگذرد؟ ، واقعاً برام دردآور بود شنیدن این جمله .
همیشه راه حلی هست . راه فراری هست .
کوچه بن بست هم راهی به بیرون داره ، اون هم رد شدن از روی دیواره .
چرا این کار رو می کنیم .چرا باید بگیم این نیز بگذرد .
این عمر ماست ، روزها و شبهای عمر ماست که می گذرد .
من یک بار زندگی می کنم و دوست دارم تا جایی که می شود و به کسی آسیبی نمی رساند
آنگونه زندگی کنم که می خواهم ، این حق طبیعی منه
فایدش چیه که پای عبور از روی دیوار باشی ولی وقتی پای دیگه لنگ میزنه و وزن خودش رو هم نمی تونه تحمل کنه
چاره ای جز توقف و ایستادن زیر دیوار نیست ...
زیر دیوارم .
با حسرت بهش نگاه می کنم .حسرتی به دلم موند می دونم که اگه یه خورده همت می کردم می تونستم با صدای بلند بخندم .طوری که سینه ام از شدت خنده سوزش بگیره.
ولی الان با حسرت می بینم که نه تنها از دیوار نگذشتم که تازه ، پای دیگه من رو هم ازم گرفتن .
وای...


دانلود ترانه : هویت

نگارش در تاريخ شنبه 23 آبان1388 توسط نیما


چشم تو با هر نگاهش یه قیامت می کنه

فکر نکن دلم به دوری تو عادت می کنه

خاطرات تو همیشه توی خاطر منه

آرزوی من ...


دانلود ترانه : انتظار ،امید عامری

دسته بندی : تک ترانه من ، آهنگی حزین برای دل من

نگارش در تاريخ پنجشنبه 21 آبان1388 توسط نیما

روستايي بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بي سوادي در آن سكونت داشتند. مردي
شياد از ساده لوحي آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي كرد. برحسب
اتفاق گذر يك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاري هاي شياد شد و او را
نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا مي كند. اما مرد شياد
نپذيرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فريبكاري هاي شياد سخن گفت و
نسبت به حقه هاي او هشدار داد. بعد از كلي مشاجره بين معلم و شياد قرار بر اين
شد كه فردا در ميدان روستا معلم و مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك
باسواد و كداميك بي سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در ميدان ده گرد
آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه مي شود.
شياد به معلم گفت: بنويس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شياد كه رسيد شكل مار را روي خاك كشيد.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنيد كداميك از اينها مار است؟
مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به
جان معلم افتادند تا مي توانستند او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند.


دسته بندی : یک داستان 
نگارش در تاريخ یکشنبه 17 آبان1388 توسط نیما
نگارش در تاريخ پنجشنبه 14 آبان1388 توسط نیما

- اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند .جرج آلن
- ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس
- همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.
- شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد . زرتشت
- خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر. چارلي چاپلين
- خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود. ملاصدرا
- اي صميمى اي دوست
گاه بيگاه لب پنجره‎ ‎خاطره ام  مي آيي. اي قديمي اي خوب
تو مرا ياد كني يا نكني، من به يادت هستم.
آرزويم همه‎ ‎سرسبزي توست.
دايم از خنده، لبانت لبريز
دامنت پر گل باد . از یک دوست
- آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره انها مي گويند.
- آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم . فریدریش نیچه
- چیزی را که دوست داری به دست آور وگر نه مجبوری  چیزی را که به دست می آوری دوست داشته باشی.
- همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری .شکسپیر
- دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است . دكتر علي شريعتي
- پيچ جاده، آخر راه نيست مگر اينكه تو نپيچي.
- زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه.


دسته بندی : یک مقدار تفکر

نگارش در تاريخ شنبه 9 آبان1388 توسط نیما

افزونه های فایرفاکس برنامه های کم حجم و کوچکی هستند که با تمام کوچکیشان
وبگردی را به لذتی شیرین تبدیل می کنند .
فایرفاکس من بالغ بر پنجاه افزونه دارد که هر کدام سهمی در لذت من از وبگردی دارند .
به مرور تعدادی از آنها را به شما معرفی می کنم . نحوه کارشان را توضیح میدهم .
افزونه WebMail Notifier
به این آدرس رفته و افزونه را نصب کنید ( بعد از نصب افزونه ها باید یکبار فایرفاکس را بسته و دوباره اجرا کنید تا افزونه به طور کامل نصب شود )

بعد از راه اندازی مجدد فایرفاکس در صفحه کوچکی که به همراه فایرفاکس شما باز می شود  به شما پیغام می دهد که افزونه جدیدی نصب شده

افزونه جدید گزینه ای به نام option دارد که با کلیک بر روی آن وارد صفحه تنظیمات مربوطه می شوید که در قسمت های مربوطه ابتدا سیستم mail خود را انتخاب میکنید و سپس  USERNAME و PASSWORD میل خود را وارد کنید و گزینه ADD را می زنید و AUTO LOGIN  را فعال می کنید . 

از این به بعد ایمیل های جدیدی که برای شما می آید ، تعداد آنها به شما نمایش داده می شود . همچنین با کلیک راست بر روی آیکون این افزونه در نوار پایینی فایرفاکس می توانید بدون وارد کردن USERNAME و یا PASSWORD  و کلیک بر روی اکانت مربوطه به ایمیل خود وارد شوید .


دسته بندی : افزونه های فایرفاکس و کامپیوتر و اینترنت
اطلاعات
مشترک مطالب اين وبلاگ شويد
Share/Save/Bookmark
درباره من

پروفایل من
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینکدونی گودری
 
آنچه که از وب می پسندم
TWITTER

اشتراک ایمیلی

آدرس ایمیل خود را وارد کنید

PAGERANK
Google Pagerank, SEO tools
قالب وبلاگ
Real Time Web Analytics